تبليغاتX
سرنوشت
سرنوشت



برو ....

 

به آسمان می‌نگرم به دور دست‌ها و فکری عمیق تمامی‌ ذهنم را در گیر خود کرده است ....

می‌نگرم ....

به روز‌های گذشته و آینده .... روز‌های در حال گذر ....

می‌نگرم ....

می‌نگرم که چگونه روزگار  می‌ تواند از انسانی‌ شاد و مملو از احساس ، انسانی‌ بی‌ روح و بدون هیچ گونه عشق و احساسی‌ بسازد ....

می‌نگرم ....

به روز‌های گذشته که چگونه می‌‌توانستی با کلامی این آتش  خشم را که لحظه به لحظه شعله ور تر می‌‌شد ، خاموش کنی‌ اما با بی‌ رحمی تمام گوشه ای ایستادی و خاکستر شدنم را نگریستی  .... می‌‌توانستی با کلامی این زندگی‌ رو به پایان و دست و  پا زدنم را متوقف سازی اما با لبخندی در گوشهٔ لب ایستادی و نگریستی ....ضجّه زدم ... گریستم .... به سختی روزگار را گذراندم  .... خاطرات را همان گونه که بود زنده نگاه داشتم .... با آن خاطرات زندگی‌ کردم .... اما تو ....

حال با این زندگی‌ خو گرفته‌ام .... با تنهایی .... نبودنت .... نداشتن عشق و احساس ....

زمانی‌ که رفتی‌ .....

زمانی‌ که رفتی‌ دریافتم آن آدم ساده من بودم و کسی‌ که بازندهٔ این بازی‌ بود باز هم من بودم ....

حال زمانی‌ رسیده است که می‌‌گویم چشمانم از نگاهت سیر شده و دیگر برای لحظه ای نمی‌ خواهمت .....

حال زمانی‌ رسیده است که دیگر از نبودنت نمی‌‌سوزم و غمی به دل ندارم .... دیگر چشمانم به در برای آمدنت نیست و حال می‌‌توانم بگویم ....

برو ....

سه شنبه 10 آذر1388 |

روزگار عجیبیست....

 

از جدا شدن نوشتی‌ رو تن زخمی هر برگ

گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ

به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار

تو با خنده نوشتی‌ هم قفس خدا نگهدار

رفتی‌ و مرا با انبوهی خاطره و  یاد تو بودن رها کردی ....

مرا در دنیای مملو از ظلم و ستم ترک کردی ....

مرا در دنیای که دل‌‌ها همه سنگ راه‌ها همه تاریک و سیاه تنها گذاشتی ....و من به دنبال راه فرار می‌گشتم ... ولی‌ ... در این تاریکی شب هیچ ندیدم ....

خسته‌ام ...

خسته‌ام از دویدن و تقلا کردن در کوچه‌های که همه بن بست .... خسته‌ام از تامل کردن و نتیجه نگرفتن .... خسته‌ام از این غم و فراق .... خسته‌ام از در مرداب دست و پا زدن و بیشتر فرو رفتن ... خسته‌ام .... خسته ....

خانهٔ دل‌ مرا به تسخیر خود در آوردی و من به دنبال کلید برای باز کردن و شکستن آن قفل .... اما .... نتوانستم ....خوب به یاد دارم من تو را باور کردم و از تو نیز خواستم مرا باور کنی‌ اما ....

اکنون من تو را می بینم و ترا درک می‌کنم اما دیگر نمیتوانم باورت کنم ....

روزگار عجیبیست....

چهارشنبه 22 مهر1388 |

کاش می‌‌آمد باز ....

 

وقتی‌ که بارون می‌زنه خاطره عشق منه

تنگ غروب آسمون لحظهٔ تلخ رفتنه

چشمای تو بارونیه اشکهائ من پنهونیه

دستهای ما از هم جدا غم تو دلم مهمونیه

شب‌های عشق و عاشقی شب به یاد موندنی

حرف قشنگ اون شب‌ها تو عشق اول منی‌

در زیر باران قدم می‌‌زنم .... بغضی شکسته راه گلویم را بسته است .... دلم بی‌ قراری می‌کند .... خوب میدانم او دلتنگ است .... دلتنگ تو و وجود تو .... دلتنگ قدم زدن‌هایمان در زیر باران .... آن رویا‌های قشنگ و شب‌های عاشقانه ....دلتنگ روز‌های خوش با تو بودن ....

در زیر باران قدم می‌‌زنم .... قطرات باران بر روی گونه‌های یخ زده‌ام آرام آرام می‌‌نشیند  و مرا به سوی آینده ای‌ نه چندان دور سوق می‌‌دهد .... تک تک خاطرات همانند تصویری از مقابل دیدگانم می‌گذرد و من در گذشته غرق شده‌ام ....گذشته ای‌ که جز قطرات کوچک اشک چیز دیگری را مهمان چشمانم نمی‌‌کند ....  آن گاه است که باد سیلی‌ محکمی به صورتم می‌‌کوبد   و از شدت آن گونه‌هایم می‌‌سوزد  و مرا به اجبار به زمان حال باز می‌‌گرداند و یاد آور آن می‌‌شود اکنون دیگر او نیست و در زیر باران یکه و تنها به سوی آینده ای‌ مبهم قدم بر می‌‌داری .... دست و دلم می‌‌لرزد ....زانوانم سست می‌‌شوند .... دیگر توان قدم زدن را در خود نمی‌‌بینم .... به گوشهٔ در کنج دیوار تکیه می‌‌دهم و زیر لب زمزمه می‌‌کنم ....

کاش می‌‌آمد باز ....!

شنبه 21 شهریور1388 |

تولدت مبارک نازنینم ....

 

آغوشت و به غیر من به رو هیشکی وا نکن

من و از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن

من برای با تو بودن پر از عشق و خواهشم

واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر می‌کشم

من و تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه

بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

 

نگاه زیبایت دریای پر تلاطم را در دلم جاری ساخت و با آمدن و رفتن موج‌ها لحظه به لحظه عاشق و عاشق تر شدم و آغوش گرمت پناهگاه دل‌ عاشقم بود و تک تک لحظات رنگ شادی را به خود گرفته بودند و تو بهترین تعبیر برای تک تک لحظاتم بودی و حال تو نیستی‌ و من با خیال تو روز‌ها و شب‌هایم را می گذرانم و برای آمدنت لحظه شماری می‌کنم ....

می ترسم ....

ترسم از آن است روزی بیاید که برای داشتن تو دیر باشد .... دستانت در دستان دیگری باشد .... ترسم از آن است روزی به یاد تو نباشم و دلسرد تو و عشقت شوم و تمامی‌ احساسم در درون قلب کوچکم بمیرد اما می دانم عشق حقیقی‌ هر غیر ممکنی را ممکن می‌سازد و اگر عاشق باشی‌ فراق و دوری نیز شیرین می شود ....

دوستت دارم بهترینم ....

تولدت مبارک نازنینم ....

شنبه 17 مرداد1388 |

روز مرد یا ( نامرد )

 

به خود قول داده بودم دیگر هیچ گاه ننویسم دیگر هیچ گاه به تو فکر نکنم و با یک سفر خاطراتت را کمرنگ و یادت را به فراموشی بسپارم اما در این سفر دریافتم عشق نیازی به چشم برای دیدن و لبانی برای سخن گفتن و دستانی برای در آغوش گرفتن ندارد بلکه لازمه عشق دل است و دیگر هیچ ....

به خوبی آموختم ....

 آموختم دوست داشتن را ....

عشق ورزیدن را ....

به فراموشی سپردن خاطرات بد و گذشتن از خطای انسان ها را ....

ندیدن زشتی های روزگار را .... اما .... هیچ گاه نتوانستم بیاموزم الفبای به فراموشی سپردن تو را .... نتوانستم بیاموزم الفبایی که بتواند تو را از خاطرم پاک کند ....

یادگیری این الفبا احتیلج به دلی از سنگ دارد .... اما .... من آموخته ام دل جایگاه عشق و دوست داشتن و محبت است و آکنده از هر نوع کینه و نفرت است .....

به فراموشی سپردن تو احتیاج به کینه و نفرت دارد .....

دلی که آکنده از آن است چطور انتظار می رود که تو و  یادت را به فراموشی بسپرد ....

دلی که شکستی به خوبی می داند امروز روز تو نیست ....

بنابراین روز مرد را بر تمامی مرد ها ( از جمله نامرد های ) ایران زمین تبریک می گویم ....

روزت مبارک رفیق نیمه راه زندگی ام ....

سه شنبه 16 تیر1388 |

خدا حافظ ....

خدا حافظ   خدا حافظ ....

چشم من همش به راهه ....

تا تو برگردی عزیزم ....

ولی‌ این همش یه خوابه ....

لحظهٔ سخت رفتن ....

دل دیگه طاقت نداره ....

اون دیگه یاری نداره ....

که بخواد واسش بباره....

می دانم که چنین نباید باشد .... نباید به تو فکر کنم حتی برای دقایق اندک .... اکنون می‌‌بایست خاطراتت کم رنگ و یادت فراموش شده باشد و در ذهنم اثری از یاد تو باقی‌ نمانده باشد .... ولی‌ ... رد پایت بر روی ساحل دلم باقی‌ مانده است و هیچ موجی نتوانست رد پایت را از بین ببرد ....دیگر کسی‌ نتوانست با کلامی‌ آرامش را به زندگی‌‌ام باز گرداند .... خیلی‌ وقت است بر ساحل دریا ی  زندگی‌‌ام قدم می‌‌زنم و پا در کنار رد پایت می‌‌گذارم و خود را در انتظار رد پای کسی‌ می‌‌بینم که روزی خانه دلش در این ساحل بود .... در کنار همین دریا .... هنوز هم به تو فکر می‌کنم .... هنوز هم با خاطرات تو زندگی‌ می‌کنم .... هنوز هم به یادت اشک در چشمانم حلقه می‌‌زند .... تمام خاطراتمان در اشک‌هایم جاریست .... نمی‌‌دانم چرا از خاطرم پاک نمی‌‌شوی  ....

تو نمی‌‌دانی....

 نمی‌‌دانی  بی‌ تو چه می‌‌کنم .... نمی‌‌دانی در نبودت چه غمی در دل دارم .... نمی‌‌دانی برای لحظهٔ دیدار چگونه پرپر میزنم .... نمی‌‌دانی .... تو هیچ نمی‌‌دانی‌ ....

سخت است عاشق کسی‌ باشی‌ که حتی  نتوانی‌ برای دقایق اندک نظاره گرش باشی‌ .... سخت است سرکوب کردن تمامی احساسات و عشق .... سخت است بی‌ تو زندگی‌ کردن .... سخت است زندگی‌ .... سخت ....

دلگیرم ....

تو مرا و دلم را در دادگاه خود با بی‌ رحمی تمام محاکمه کردی .... بدون شنیدن کلامی‌ از من و گوش فرا دادن به سخنانم .... در نظر تو من متهم بودم .... و من .... نمی‌‌دانستم این متهم خطایش چیست .... ؟! برایم حکم کردی هیچ نگفتم  .... مجازاتی بس سنگین برایم در نظر گرفتی‌ ... لب به اعتراض نگشودم و باز هیچ نگفتم ....

دلگیرم ....

دلگیرم از این زمانه از این تقدیر از این شهر سرد از خودم از تو از همه چیز .... دلگیرم ....

دلگیرم از همه آن‌های که تو را از من گرفتند ....

دیگر باید رفت بیش از این مجال برای توقف کردن در این نقطه نیست .... باید رفت .... ولی‌ .... هر زمان در هر مکان به یادت خواهم بود و وجودت را احساس خواهم کرد ....

دوستت دارم ...

خدا حافظ یگانه عشق زندگی‌‌ام ....

یکشنبه 27 اردیبهشت1388 |

تأتر زندگی ....

دوباره بازیچه شدم توی تأتر زندگی‌ ....

تو این نمایشنامه دل ، شکسته شد به سادگی‌ ....

نقش نبودن واسه تو نقش شکستن واسه من ....

‌ صندلی‌ خالی‌ از تو شد ‌ای بی‌ صدا حرفی‌ بزن ....

یاد تو نبودنت رفتم و تنها تر شدم ....

توی تأتر زندگی‌ بغض یه بازیگر شدم ....

زندگی‌‌ام همانند صحنه از تأتر است که گاه حسرت مردم را بر می‌‌انگیزد گاه تحسین آن‌ها را و گاه سرزنش ....

نقش اول را خودم بازی می‌کنم .... نقش‌های بعدی را ....

گاه زندگی‌‌ام را در آستانه ویرانی می‌‌بینم و گاه در آستانه شکوفایی .... ولی‌ .... فقط یک قدم .... فقط یک قدم مانده به اتمام .... همه چیز ویران می‌‌شود ....

به نظر در کارگردانی بسی‌ ناشی‌ می‌‌باشم .... ولی‌ .... مطمئناً تهیه کننده و نویسندهٔ آن قادر و تواناست که زندگی‌ میلیاردها انسان را به تصویر می‌‌کشد .... ولی‌ .... این کارگردان است که می‌‌تواند این تأتر را به اوج و یا به زیر بکشاند .... تفکر بسیار کرده‌ام و می‌کنم به دنبال اشتباهات خود در کارگردانی این تأتر می‌‌گردم .... ولی‌ .... چیزی نمی‌‌یابم .... گویا دیدگانم چیزی را نمی‌‌بینند و فقط اوست که می‌‌بیند .... اوست که به همه چیز عالم و تواناست .... از او طلب کمک و حمایت می‌‌کنم و می‌‌خواهم یاری‌ام دهد تا نقصان کار خود را از بین ببرم ....

موزیک متن زندگی‌ام را گاه با آه و ناله .... گاه با غم و  رنج  و گاه با رقص و پای کوبی و شادی می‌‌نوازند ....تو نیز نقش به سزایی در این تأتر خواهی‌ داشت .... شاید شاهزاده‌ای با  اسب سفید .... شاید پسر رویاها  و شاید هم .... نمی‌‌دانم ....

هر روز با گشودن چشمانم در می‌‌یابم امروز نیز باید ایفای نقش کنم و شب  پیش از  بستن چشمانم  به این می‌‌اندیشم آیا فردایی وجود دارد .... نمی‌‌دانم تا به کی‌ فرصت زندگی‌ در این کرهٔ خاکی را خواهم داشت .... هر لحظه امکان وداع با این کرهٔ خاکی  و رفتن وجود دارد .... رفتن ابدی.... و من.... امید به آن دارم در ایفای نقشم  کمترین نقصان را داشته باشم .... بسی‌ خبره بنمایم....

به امید تو....

یکشنبه 23 فروردین1388 |

قدرت بی‌ نهایت ....

لحظهٔ تحویل سال است .... دقایق آخر .... اکنون می‌‌دانم به چه می‌‌اندیشم و چه می‌‌خواهم ....

زندگی‌ جالب است .... از همه آن‌هایی که انتظار نداری نوروز را تبریک می‌‌گویند .... ولی‌ .... آن کسی‌ را که در انتظارش هستی‌ .... هیچ گاه .... انتظار بی‌ فایده است .... خداوندا امسال آرزو‌هایم از هر سال بیشتر و بزرگتر است .... خداوندا امسال اولین سالی‌ است که با دلی‌ شکسته در خانه ا‌ت را میزنم .... خداوندا امسال ازت می‌خواهم او را به تک تک آرزو‌هایش برسانی .... هیچ گاه کمبود چیزی را در زندگی‌ ‌اش احساس نکند .... نفرین نمی‌‌کنم .... می‌‌دانم .... بهترین دعا یی است که می‌‌توانم   برای خودم کنم .... تو معنی‌ دوست داشتن و عشق را نمی‌‌فهمی‌ و نخواهی فهمید .... می‌‌دانم .... تقصیر تو نیست .... بلکه ... تقدیر من است  که هر لحظه جای خالیت را احساس کنم .... این تقدیر من است که چشم به راه باشم و در انتظار .... نمی‌‌دانم برای کدام گناه نکرده‌ام این گونه مجازاتم کردی .... ولی‌ ....از تو غمی به دل ندارم ....فقط ....

پروردگارا تو را سپاس گویم که هنوز  وجودش را احساس می‌کنم و گهگاهی می‌‌توانم  نگاهی‌ به او اندزم و دلم آرام گیرد و آرامش یابم .... خداوندا من در این لحظه از تو می‌خواهم سایه پدر و مادر را از سر هیچ یک از بندگانت کم نکنی‌ .... ازت می‌‌خواهم هیچ گاه تنهایم نگذاری .... هنگامی که تو در کنارم هستی‌ و تو را دارم احساس تنهایی نخواهم کرد .... همیشه در کنارم بمان .... هدایتم کن .... راه را نشانم ده .... برای رسیدن به اهدافم یاری‌ام ده .... خداوندا دلم را از هر گونه نفرت و کینه پاک کن و نگذار  این سیاهی‌ها قلب کوچکم را احاطه کنند ....

تو را شکر گویم قدرت بی‌ نهایت ....

سه شنبه 11 فروردین1388 |

نوروزت مبارک....


هر سال نوروز می‌‌آید و می‌‌رود و به همین منوال  خواهد بود ....ولی‌ من ....حتی لحظهٔ ای هم گمان نمی بردم  روزی لحظهٔ  تحویل سال را به تنهای جشن بگیرم ....لحظهٔ ای هم گمان نمی‌‌بردم روزی در این غربت  نه مادری باشد  نه پدری  و نه ....

تنهایی‌ سخت است ....

زمانی‌ گمان می‌‌بردم  هیچ گاه این روزها برای من نخواهد آمد ....

با تو بودم ....شاد بودم ... لحظهٔ ای هم به ذهنم جدایی و تنهایی‌ و غم دوریت خطور نمی‌‌کرد ....

اصلا گمان نمی‌‌بردم روزی تو نباشی‌  و من باید به  تنهایی‌ روزها را جشن بگیرم .... ولی‌ .... اکنون بسیاری از جشن‌ها  گذشته اند و بسیاری از جشن‌ها در راه هستند .... ولی‌ تو.... در کنارم نبودی و نیستی‌ .... من دیگر با این تنهایی‌ خو گرفته‌ام .... با نبودنت ....

یک سال دیگر هم گذشت .... روزها ی عمرمان روز به روز می‌گذرد .... پیمانهٔ عمرمان روز به روز پر تر می‌‌شود و فرصت ما  برای با هم بودن کمتر ....به چه می‌‌اندیشم .... نمی‌‌دانم .... ولی‌ .... خوب می‌‌دانم .... با خودمان و دلهایمان  به درستی‌ تا نمی‌کنیم .... من تنها .... تو تنها ... با  وجود انبوه جمعیت در اطرافمان .... هر دو تنها .... منتظر چه هستیم .... نمی‌‌دانم ....

در لحظهٔ تحویل سال  چه خواهم کرد .... نمی‌‌دانم .... تنهایی‌ و جدایی دشوار است.... ولی‌.... به امید  اتمام این روزها  و آمدنت همهٔ دشواری‌ها سهل می‌‌شود.....

لحظهٔ تحویل سال  همیشه دعا می‌‌کردم .... یکی‌ از قشنگ‌ترین آرزو هامو به خدا می‌گفتم.... هر سال هم با بالاتر  رفتن سنم آرزوهایم بزرگتر می‌‌شدند....  امسال از خدا می‌‌خواهم تو را هیچ گاه از  من نگیرد ....هیچ انسانی‌ را در غربت تک و تنها رها نکند .... دست یاری‌اش را از ما دریغ نکند و همانند همیشه  در کنار مان و پا به پایمان  حرکت کند ....

از خدا می‌‌خواهم تو را به تمام  آرزو‌های قشنگت برساند و لحظهٔ ای غم را مهمان چشمان زیبایت نکند ....

دوستت دارم بهترینم .....

نوروزت مبارک ....

هوای دلت بهاری ....



سه شنبه 27 اسفند1387 |

به امید فردایی بهتر ....

تن خمیده‌ام را به دیوار تکیه داده‌ام و سخت غرق در افکارم هستم ....

می‌ اندیشم .... به چه .... نمی دانم.... فقط می‌‌اندیشم ....

شاید به تو .... شاید به روزگار بی‌ رحم و سرنوشت شوم و شاید هم به .... نمی دانم

دوست دارم برای لحظاتی هر چند اندک از این کرهٔ خاکی جدا شوم و لحظاتی این افکار پریشان مرا رها کنند ... آرامش یابم....

زمان در حال گذر است به سرعت بر هم زدن پلکی ....

به گذشته می‌‌اندیشم .... چیزی جز شکست نمی‌ یابم ....

به آینده می‌‌اندیشم چیزی برای ادامهٔ زندگی‌ و بقا نمی‌‌یابم .... فقط این انتظار است مرا به سوی آینده سوق می دهد .... به امید فردای بهتر چشمانم را می‌‌بندم و مجددا باز می‌کنم .... اما .... چیزی نمی‌‌یابم ....

مدت‌ها ست به انتظار سؤ سؤ زدن چراغی از دور دست‌ها هستم .... به انتظار زندگی‌ از دست رفته‌ای که تنها با دستان شفا بخش تو باز می‌‌گردد ....

قدم در راهی‌ گذارده‌ام .... نمی دانم در انتها بر سر آن دو راهی‌ چه خواهم کرد .... راهی‌ ست سر سبز و زیبا اما گاهی سر بالای اذیت می‌کند .... نفس گیر می‌‌شود ....

نمی دانم در این راه چگونه باید پیش رفت و چه باید کرد .... تنها خود را در دستان سرنوشت رها کرده‌ام .... نمی دانم او مرا به کجا خواهد برد و چه سرنوشتی را برایم رقم خواهد زد و چه خواهد شد ....اما .... می دانم .... اگر روزگار بر من سخت گیرد .... اگر سرنوشت شوم باشد .... اگر عشق مردهٔ باشد .... اگر دل تو نیز از سنگ باشد .... هیچ یک مهم نمی‌‌باشد .... تنها مهم این است .... امید هنوز زنده است و خدای من هنوز حضور دارد...

نمی دانم هدفش از بنا کردن دنیا چه بود هر چه بود برای من ....

ممنون از این همه لطفت ....

به امید فردایی بهتر ....

پیشا پیش نوروز رو به همتون تبریک می‌‌گم دوستان خوبم .... ایشالا سال پر باری داشته باشید ....

دوشنبه 26 اسفند1387 |



پيش ما سوختگان مسجد و ميخانه يکيست ٬ حرم و دير يکي صبحه و پيمانه يکيست

اين همه جنگ و جدل حاصل کوته نظريست ٬ گر نظر پاک کني کعبه و بت خانه يکيست


این کـوزه چو مـن عاشـق زاری بودست

در بنــــد ســر زلــــف نـــــگاری بودست

این دســـته که بـــــر گردن او می بینی

دستی اســت که بر گردن یاری بودست



من آهنگ غریب روزگارم
غمی درانتهای سینه دارم
تمام هستی ام یه قلب پاک است
که آن رازیرپایت می گذارم.


چه تاجی زدی بر سرم زندگی ؟ به غیر از مصیبت به جز بندگی ٬ یه روزم اگر

به شادی گذشت ٬ ندیدم بهاری ٬ محبت ز یاری ٬ دلم غرق خون شد

عجب روزگاری ...عجب روزگاری . . .


Mina_Mp1216@yahoo.com


Designed By ParsTheme